عیسی حکمتی

یکی از نظریه های یادگیری و شناختی جدید RFT است که بحثها و تبیین های آن
روز به روز به حوزه های وسیع تری تعمیم و گسترش می یابد. در این متن کوتاه که برگرفته از یکی از آثار پیشروان این حوزه است (ویلیت، ویلیت و هیز، 2016) به صورت خلاصه به نسبت منطق و روانشناسی که مشاجرات آن قدمتی بیش از چند قرن دارد (اگر منشا این بحث را به هیوم نسبت دهیم) و در سده اخیر نیز محل نزاع افرادی امثال فرگه، پوپر و ... بوده است پرداخته شده است. همچنین در این متن نقش منطق در رواندرمانی مورد اشاره قرار گرفته است.
رفتار نمادین انسان یا همان زبان (تعریف فنی رفتار نمادین بدین صورت است: رفتار اکتسابی ساختن و پاسخدهی به روابط بین اشیاء و رویدادها که تا حدودی مبتنی بر نشانه های اجتماعی هستند) زیربنای منطق بشری است، اما اعمال نمادین صرفا منطقی نیستند، آنها روانشناختی اند. برای درک بهتر این مسئله، فرض کنید که شما ابتدا باور داشتید که الف علت ب است، اما در نهایت متوجه می شوید الف در اصل علت ب نیست. از منظر منطق قضیه همین جا خاتمه پیدا می کند: الف علت ب نیست. اما از نظر روانشناختی مسئله بدین سادگی تمام نمی شود، حتی اگر شما عمیقا و صادقانه باور کرده باشید که الف علت ب نیست. این مسئله تا اندازه ای بدین خاطر است که روابط بین الف و ب یک رفتار اکتسابی است و یادگیری امری پایدار است. مثلا شاید کودکی باور کند که مرگ پدرش به خاطر این بود که کودک اندکی قبل از مرگ پدرش فکر کرده بود «ای کاش پدرم می¬مرد». حتی وقتی که ما به کودک بگوییم که واقعیت چنین نیست، او هنوز هم فکر خواهد کرد مسئول مرگ پدر است. امکان حذف وجود ندارد- آن عمل (یعنی «من موجب مرگ پدرم شدم») برای همیشه در خزانه ذهن فرد به قوت خود باقی خواهد بود. این موجب احساس گناه در فرد خواهد شد و شاید او از به خاطر آوردن پدر اجتناب کند. بسیاری از چیزهایی که در مقابله با افکار ناراحت کننده منطقی و معقول به نظر می رسند (استدلال کردن راجع به آن؛ توجه برگردانی از آن؛ کسب اطمینان از دیگران راجع به آن؛ اجتناب از چیزهایی که موجب فکر کردن بدان موضوع می شوند) ممکن است موجب افزایش تاثیر افکار و حتی موجب افزایش فراوانی آنها شوند. به منظور اعاده نتیجه ای منطقی بدون حذف فکر، لازم است تاریخچه کودک را نیز در تجزیه و تحلیل مد نظر قرار دهیم: این قابل درک است که او فکر کند مسئول مرگ پدرش است، زیرا او قبل از مرگ پدر یکبار این فکر را داشته و آن فکر قابل حذف و پاک شدن نیست.
دلیل دیگری نیز برای چرایی احتیاط درمانگران درباره منطقی بودن وجود دارد: منطق و عقلانیت فی نفسه سلامت را تضمین نمی¬کنند. ما می¬توانیم پاسخهایی منطقی به سوالات وجودگرایانه بیابیم ولی با این وجود هنوز هم ناشاد باشیم. مادری را در نظر بگیرید که به هنگام رانندگی دچار سانحه تصادف شده و کودکش آسیب دیده و یکی از پاهایش را از دست داده است. هر گاه که یاد این حادثه می¬افتد فکر می کند «من مسئول بدبختی او هستم». فارغ از شرایط و عواملی که دست به دست هم داده و منجر به تصادف شده اند، به احتمال زیاد او همیشه توجیهی منطقی برای این فکر خواهد داشت. اگر او با سرعت خیلی زیاد رانندگی می کرد، منطقا شاید نتیجه¬گیری حاکی از مقصر بودن در اصل درست باشد. اما حتی اگر او با سرعت مطمئنه هم رانندگی می¬کرد، هنوز احتمال دارد که چنین نتیجه گیری کند که او مقصر است، زیرا او می توانست از جاده دیگری برود، یا می توانست بیشتر دقت کرده و از ماشین جلویی فاصله بگیرد و غیره. انسجام منطقی همه جا حی و حاضر است، اما بیفایده است و اگر در صورت منجر شدن به اعمال نارکارآمد، حتی آسیب زا هم است. بنابراین مداخلات روانشناختی نمی¬توانند با منطق و انسجام هدایت شوند. بلکه لازم است مداخلات واجد هدف بوده و کارآیی لازم برای رسیدن به این هدف را داشته باشند؛ این یعنی شکلی از انسجام کارکردی.
رفتار نمادین بشر شمشیری دو لبه است- این رفتار نمادین عمل انسان را هم برای بهتر شدن و هم برای بدتر شدن تحت تاثیر قرار می دهد. آن موجب افزایش یا کاهش حساسیت به روابط بین اعمال و پیامدهای آن اعمال می شود. همچنین آن می تواند تغییر را ترغیب و تسهیل کرده و یا منجر به تداوم بخشیدن به راهبردهای ناکارآمد شود. آن به ما در حل مشکلات کمک می کند، یا به زندگی ما به گونه ای ساختار می دهد که گویا زندگی کردن فقط زمانی شروع خواهد شد مشکلات ما حل شده باشند. آن به ما در شناختن و تعهد به ارزشهای زندگی کمک کرده یا کمک می کند درباره گذشته فلاکت بار یا آینده بیمناک خود به نشخوار ذهنی بپردازیم.